گر نداری ، دانش ترکیب رنگ
بین گلها ، زشت یا زیبا مکن
خوب دیدن ، شرط انسان بودن است
عیب را در این و آن ، پیدا مکن
" مولانا "

ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن
در برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن
از نسیمی دفتر ایام برهم می خورد
از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن
بر لب بام خطر نتوان به خواب امن رفت
ایمنی خواهی، ز اوج اعتبار اندیشه کن
روی در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام
چون شود لبریز جامت، از خمار اندیشه کن
بوی خون می آید از آزار دلهای دو نیم
رحم کن بر جان خود، زین ذوالفقار اندیشه کن
گوشه گیری درد سر بسیار دارد در کمین
در محیط پر شر و شور از کنار اندیشه کن
پشه با شب زنده داری خون مردم می خورد
زینهار از زاهد شب زنده دار اندیشه کن
صائب
زندگی را
سخت نگیر
رونق عمر، چند صباحی گذراست.
قصه ی بودن ما.
برگی از دفتر افسانه ای راز بقاست.
در اگر می شکند،
گل اگر می میرد،
و اگر باغ به خود رنگ خزان می گیرد.
همه هشدار به توست؛
جان من
سخت نگیر
زندگی کوچ همین چلچله هاست.
به همین زیبایی.
به همین کوتاهی…
عقیده است که سبب می شود
یک نفر اینیشتَین
یک نفر بتهوون
و یا یک نفر به صورت قهرمان درآید
و نفری دیگر نداند که اصلا چرا به دنیا آمده است
دو تعریف جدید جالب که باید به خاطر سپرد:
عصبانیت؛ یعنی تنبه خود، بخاطر اشتباه دیگران!
کینه؛ یعنی خوردن زهر برای کشتن دیگران!
زندگی را تو بساز…
نه بدان ساز
که سازند
زندگی تصویریست
قلم و کاغذ و رنگش از توست
قلمت را بردار
و به نقاشی آن همّت کن
گاه گاهی دو سه گامی به عقب پای گذار
و تماشایش کن
گر پسندیدی آن ،
حرفی نیست
غیر از آن بود، هنوز،
کاغذ و رنگ و قلم در کفِ توست
تا زمانی باقیست
قلمت را بردار
و به رنگی خوش تر
روشن و روشن تر
نقشِ دیگر انداز
و به پیکار سیاهی پرداز …
چقدر این دوست داشتن های بی دلیل خوب است ؛
مثل همین باران بی سوال،
که هی می بارد..
که هی اتفاقا آرام و
شمرده
شمرده
می بارد…..
"سید علی صالحی"
بسکه تنگ است قفس نغمه سرایی نتوان
با پر سوخته پرواز همایی نتوان
نفسم تنگ ودلم تنگ وقفس تنگ ولی
گفتن راز به هر بی سروپایی نتوان
علی موسوی
ما زهر صاحبدلی یک رشته فن آموختیم
عشق از لیلی وصبر از فرهاد آموختیم
گریه از مرغ سحر خود سوزی از پروانه ها
صد سرا ویران شد تا ساختن آموختیم
چون تیشه به پیش خویش هی متراش
چون رنده زکار خویش بی بهره مباش
تعلیم ز اره گیر در علم معاش
چیزی سوی خود می کش وچیزی می پاش
علی موسوی
ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺭﻭﻧﻖِ ﻋﻤﺮِ ، ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺣﯽ ﮔﺬﺭﺍﺳﺖ .
ﻗﺼﻪ ﯼ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎ .
ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍﺯ ﺑﻘﺎﺳﺖ .
ﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ .
ﮔﻞ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ .
ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﻧﮓ ﺧﺰﺍﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ .
ﻫﻤﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﺖ؛
ﺟﺎﻥ ﻣﻦ
ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﭺ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ .
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ .
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ..
آنکه می خواهد روزی پریدن آموزد؛
نخست می باید ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالا رفتن آموزد.
پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند…
"فریدریش نیچه"
بهار عمر گذشت وخزان عمر رسید
به موی خود بنگر همچو نقره گشته سفید
کمی به فکر خودت باش آخر ای غافل
که وقت رفتن از این دار پر فریب رسید
علی موسوی
